درباره هستی من




Sunday, February 16, 2003

٭

امروز از عصر به اين طرف تمام فرشته هاي خدا دونه دونه بهم سر زدند،

هر كدوم برام يه هديه آورده بودند،

يه سوزن ته گرد كه بايد در قلبم فرو مي كردند،

الان ديگه فكر مي كنم كارشون تموم شده باشه،

ديگه جاي خالي روي قلبم باقي نمونده،

حالا من ديگه نه مي تونم نفس بكشم،نه مي تونم حرف بزنم، نه مي تونم بخوابم، نه مي تونم بخندم و نه مي تونم گريه كنم....




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................