درباره هستی من




Wednesday, February 19, 2003

٭
يه اتفاق بدي كه بين من و تو افتاده اينه كه من همه چيز رو مي دونم، من همه ي كارهاي تو رو مي فهمم،
تمام دروغها، تمام نيازها و..............
تو ادعاي عشق، صداقت و هر چيز خوبي كه يه رابطه ي كامل بايد داشته باشه رو داري ولي تمام اونها همه فقط ادعاست در عمل صفري.
وقتي به من كادوي ولنتاين مي دي اين سئوال برام پيش مي ياد كه به چند نفر ديگه هم عين همون رو دادي!!!!!!!!!!!
يه چيز ديگه كه خيلي برام پررنگه اينه كه منم ترسو و ضعيف هستم، من نمي تونم دل تو رو بشكنم و بهت بگم كه همه چيز رو مي دونم، من نمي تونم اون لحن مهربون رو كه توش پر از محبته رو كنار بزنم و بهت بگم كه تمام اين بازي رو بلدم، نمي تونم بهت بگم كه قوانين اين بازي صداقت بود ولي الان صداقت اون چيزيه كه فراموش شده.
تو فقط انكار مي كني و با يه ژستي اين كار رو مي كني كه من شرمنده مي شم كه چرا اصلاً اين طوري فكر مي كنم.
كاش من نمي فهميدم، كاش من باور مي كردم، كاش تو اينقدر زنباره نبودي، كاش اصلاً توي زندگي من نبودي و كاش من از تو خوشم نمي اومد.
ولي اين رو هم مي دونم كه تو آزادي و مختار و به من تعهدي نداري و مي توني توي اين كثافتي كه درش اسيري شنا كني و گيج بخوري ولي اين اجازه رو نداري كه من رو هم وارد اين كثافت كني، امثال من تو رو به اين روز انداخته اند ولي من سعي كردم نجاتت بدم، تو حاضر نيستي كه بپذيري كه اين شده اي، تو به خودت هم دروغ مي گي و اين كار رو با يه صداقتي مي كني كه خودت هم تمام اونها رو باور داري....................




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................