درباره هستی من




Sunday, March 02, 2003

٭
مرد ژنده پوش در يك گوشه ي اين شهر نشسته بود و معده اش از گرسنگي درد مي كرد.
دختر غرق در افكار خويش در حال راه رفتن در همان جاي شهر بود.
ناگهان سرش را بلند كرد و مرد ژنده پوش را ديد، نگاهش كرد و به نظرش معتاد آمد، با خودش قكر كرد بيچاره معتاد است همينطور كه نزديك تر شد صداي مرد را شنيد كه ناله مي كند:” گرسنه ام، گرسنه ام“
دو زن هم در حال رد شدن بودند كه به مرد گفتند:” آره مي خواهي پول بگيري تا بري هروئين بخري.“ مرد همچنان ناله كرد كه گرسنه است ولي دو زن رد شدند و رفتند.
دختر مات و مبهوت داشت به مردم و آن مرد نگاه مي كرد، همه بي تفاوت از كنار مرد رد مي شدند و حتي نگاهش هم نمي كردند. دختر به اطراف نگاه كرد و چشمش به يك كيوسك روزنامه فروشي افتد و رفت به سمت آن و چند تا بيسكويت از آنجا خريد و براي مرد آورد و بهش داد، چشمهاي مرد برق زد و زير لب گفت:” مرسي“ دختر به راهش ادامه داد اما در راه با خود فكر كرد:” اين مرد بيچاره معتاده و ديگه كار از كار گذشته، حالا احتمالاً خمار است.“ پس دوباره برگشت و به اون 500 تومن پول داد.
در حالي كه از خودش راضي بود با خود انديشيد:” حالا اگه معتاده بايد مي ذاشتم از خماري بميره و زجر بكشه؟“




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................