درباره هستی من




Monday, April 07, 2003

٭
دارم فقط راه مي رم، دارم به آرومي خودم رو به يه چيزي كه نمي دونم چيه نزديك مي كنم، وقتي فكر مي كنم مي بينم كه خيلي عوض شده ام، خيلي همه چيز با قبل فرق كرده، حتي از نظر دروني من عوض شده ام، آدمهاي قديمي همه يه جورايي شاكي هستند چون من ديگه مثل قبل وقتم رو صرف آدمهاي دور و برم نمي كنم واين تغيير بازي براشون سنگينه، شايدم حق دارند ولي اين اتفاق افتاده، امروز از آدم ها يه عالمه حرفهاي جالب شنيدم:
يكي بهم گفت:” كه مي بينم كه سبك شده اي و با فكرهات كنار اومده اي!!!!!!!!!“ يكي ديگه بهم گفت:” يوني چرا اينقدر داغوني؟“ وقتي بهش گفتم كه نه اينطوري نيست بهم گفت:” اگه داغون نبودي كه ياد من نمي افتادي.“،يكي ديگه بهم گفت:” تو چرا اينقدر با همه چي مشكل داري.“ يكي ديگه بهم گفت:” مثل اينكه تعطيلات عيد بهت ساخته چون خوشگل شده اي.“ يكي ديگه بهم گفت:” خيلي تيز، حرومزاده، خبيث و زرنگي.“ يكي از همونها بهم گفت:” از نيچه كتاب بخون، مخصوصاً چنين گفت زرتشت. “ يكي ديگه از همون ها بهم گفت:” اگه حالت بده اسيد بردار يا X بزن.“
من به اين معتقدم كه هيچ چيز تصادفي نيست.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................