درباره هستی من




Friday, May 02, 2003

٭

س:«دیروز رفتم خونش.»
ه:«خوب چی شد؟»
س:«چی می خواستی بشه؟ دوباره می خواست ترتیبم رو بده.»
ه:«تو که این دفعه دیگه نذاشتی؟ گذاشتی؟»
س:«بابا نمی تونستم کاری بکنم.»
ه:«خیلی خری، پس چرا یه وقتی نرفتی که همه باشن؟»
س:« همه بودن!!!!»
ه:«خاک بر سرت، کسی هم فهمید؟»
س:«نه، نمی دونم،به زور بردم تو اتاق»
ه:«و تو هم داد و بیداد نکردی و گذاشتی هر غلطی که دلش می خواد بکنه؟»
س:«این دفعه حالش رو گرفتم»
ه:«می شه بیشتر توضیح بدی؟»
س:« نذاشتم لباسام رو در بیاره، فقط براش خوردم و بهش گفتم هر چه زودتر تمامش کنه»
ه:«بارک الله، تو رو خدا دیگه این طوری حالش رو نگیری ها، می ترسم افسرده بشه.»




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................