درباره هستی من




Tuesday, May 13, 2003

٭
چند روزیه که دارم در گذشته ها زندگی می کنم،
به یاد اون روزهام که من و تو با هم بچگی می کردیم،
می خندیدیم،
شاد بودیم و.....
من اصلاً قدر اون روزها رو نمی دونستم،
من زدم همه چیز رو خراب کردم،
راهم رو کشیدم و
رفتم
و به اینجایی که الان هستم رسیدم.
----------------------------
در یک حس عجیب و دلتنگی برای همه چیز،
برات چند خطی نوشتم که چیزی جز افشاگری نبود،
بعد از اینکه این چند خط رو فرستادم،
دوباره ترسو شدم و پشیمون از کارم،
ولی بازم دیر بود،
من همیشه دیرم،
و تو خیلی مهربون جوابم رو دادی،
مثل قدیم ها،
بهم گفتی که خوشحال شدی از دریافت اون نامه،
بهم گفتی که هنوز مثل همیشه یه ارادت خاصی برام قائلی،
-----------------------------------
روزی که داشتی از ایران می رفتی بهم زنگ زدی،
گفتی که داری می ری و می خواهی من رو ببینی،
گفتم باشه،
ولی هیچ وقت بهت زنگ نزدم و تو رفتی.
-----------------------------------
چند ماه بعد که باهم از طریق اینترنت چت کردیم،
بهم گفتی که هشت روز بعد داری عروسی می کنی،
اشکهام می ریخت روی گونه هام،
ولی بازم اون نقاب رو کنار نزدم و گفتم حتماً خوشبخت می شی.
---------------------------------
چند وقت بعد دوباره با هم چت کردیم،
اون بار من به تو گفتم که دارم عروسی می کنم،
تو گفتی که من حتماً خوشبخت می شم.
-------------------------------
امروز من اینجام و تو فرسنگها دور تری،
امروز من خوشبخت نیستم ولی امیدوارم که تو باشی،
امروز من اقرار می کنم که دوستت داشتم،
امروز می دونم که احمق بودم،
امروز می دونم که ترسو بودم،
امروز می دونم که می ترسیدم عاشقت شم و بذاری بری،
امروز با اون ترس کثافت نه تو رو دارم،
نه اون لحظات خوشی که قرار بود با هم داشته باشیم،
امروز می دونی که دوستت داشتم،
ولی بازم دیره،
من همیشه دیرم،
امروز می دونم که می تونستم با تو خوشبخت بشم،
ولی بازم دیره،
من همیشه دیرم.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................