درباره هستی من




Saturday, May 17, 2003

٭
وسط یک راهرو ایستاده بود،
یک طرف فقط دیوار بود،
یک طرف فقط در بود،
از ابتدا تا انتها - که معلوم نبود کجاست- فقط در بود،
جایی که او ایستاده بود با ابتدا خیلی فاصله داشت،
با انتها هم که معلوم نبود،
روی هر کدام از این درها اسمهایی نوشته شده بود،
بعضی از این درها بسته بودند،
بعضی ها نیمه باز،
بعضی ها باز باز،
شروع کرد به خواندن اسم های نوشته شده بر روی درها،
با خواندن بعضی از اسمها لبخند می زد،
با خواندن بعضی ها اخمهایش در هم می رفت،
با خواندن بعضی ها بغض می کرد،
و با خواندن بعضی ها احساس تنفر می کرد،
وقتی به اتاقهایی که جلوتر از او بودند رسید،
متوجه شد که هیچ اسمی بر روی درها نوشته نشده،
زمان را گم کرده بود،
نمی دانست چه مدتی است که آنجاست،
نمی دانست تا کی باید در آن راهرو باشد،
خسته شده بود،
می خواست از آنجا خارج شود،
راه خروج معلوم نبود،
ناگهان تمام صاحبان اتاقها مقابل در اتاقشان ایستاده بودند،
عده ای از او دعوت می کردند که در اتاق حضور پیدا کند،
عده ای با نفرت به او نگاه می کردند و داخل اتاق می شدند و در را می کوبیدند،
عدهای بی تفاوت به او نگاه می کردند و داخل اتاق می شدند و در را آهسته می بستند،
دلش می خواست از آنجا خارج شود،
تنها راه خروج همین درها بودند،
کسانی که از او دعوت می کردند کسانی نبودند که دلش بخواهد با آنها در یک اتاق باشد،
کسانی که درها را می کوبیدند همان هایی بودند که او ترجیح می داد در یک اتاق با آنها باشد،
به خودش آمد و دید مدتهاست شاهد کوبیده شدن درها است،
صدای کوبیده شدن لرزش بر اندامش می انداخت،
تنها راه خروج حرکت به سمت انتهای راهرو بود،
شاید دری باز می شد که شخصی از آن در بیرون می آمد،
او را به داخل دعوت می کرد،
و او نیزبه حضور در آن اتاق علاقمند می بود،
با خودش اندیشید:
"تنها راه خروج امید به درهایی است که تا به حال هیچ اسمی بر روی آنها نوشته نشده است."




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................