درباره هستی من




Thursday, May 29, 2003

٭

می گه من گاهی می کشم.
می گم تو رو خدا نکش.
می گه من همیشه نمی کشم!
می گم تو رو خدا نکش.
می گه وقتهایی که خیلی پایینم می کشم.
می گم نه، نکش برات بده.
می گه نه حواسم هست.
می گم همه اولش همین فکر رو می کنن.
می گه نه من خیلی وقته که می کشم و همیشه هم کنترلش کردم.
می گم اگه تعداد این روزهایی که پایینی زیاد بشه می خوای چی کار کنی؟
می گه نه نمی شه.
می گم تو چه می دونی؟ مگه از آینده خبر داری؟
می گه نه، ولی خودم رو خوب می شناسم.
----------------------------
وقتی به این مکالمه خوب فکر می کنم می بینم می خوام بهش بگم:
اگه یه روزی خیلی پایینی و به قول خودت هیچ چیز و هیچ کاری بالا نمی یارتت
- که این فقط یه باور غلطه-
بهتر نیست خودت دست خودت رو بگیری و خودت رو بالا بکشی؟
بهتر نیست به جای اینکه به یه چیز خارجی آویزون شی به خودت آویزون شی؟
--------------------------
دلم می خواد بهش بگم خیلی وقتها پیش می یاد که آدم از لب
یه پرتگاه، یه پشت بوم و یا یه کوفت دیگه لیز خورده و هر آن امکان داره بیفته
و تنها روزنه ی امیدش یه چیزیه که بهش آویزون شده.
ولی می دونه که اگه تلاش کنه می تونه خودش رو نجات بده.
حالا اگه یه آدم خبیث بیاد بهش بگه دستت رو بده به من.
آیا حاضر می شه بهش اعتماد کنه؟
یا می گه نه خودم می تونم خودمو نجات بدم؟
چون می ترسه اون آدم خبیثه یک هو هلش بده پایین.
چرا آدم به خودش وابسته نباشه؟
چرا آدم به یه چیز خارجی که مثل اون آدم خبیثه است اعتماد کنه؟
-----------------------
شاید یه روزی که آماده شنیدن باشه این حرفها رو غیر مستقیم بهش بگم
ولی همش می ترسم این حرفها اینقدر خام باشن
که بهم بخنده و بگه برو خوشگله، تو رو چه به این حرفهای گنده گنده زدن؟




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................