درباره هستی من




Monday, June 09, 2003

٭
بر تنش فقط يك پارچه ي حرير سياه بلند بود. لخت و عريان در حال دويدن در يك بيابان، تا جايي كه چشم كار مي كرد شن و ماسه بود و در پشت سر يك طوفان شن. در حال فرار بود. به كجا؟ خودش هم نمي دونست. پاهاش سر شده بودند و ديگه ناي دويدن نداشتند. بارها و بارها زمين خورد ولي بلند شد و دوباره شروع كرد به دويدن. ترس و وحشت همه ي وجودش رو گرفته بود، اگه فقط يك موجود زنده مي ديد شايد همه چيز قابل تحمل تر مي شد چون اونوقت با هم براي ادامه ي زندگي و فرارشون تلاش مي كردند........ ولي او تنهاي تنها در بيابان با طوفان شني در پشت سر كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شود. دوباره خورد زمين ولي ايندفعه بلند نشد و با صداي بلند فرياد زد:" بيا، بيا من رو در آغوش بگير و ببر." چند دقيقه ي بعد در حالي كه چشمهايش هيچ جا رو نمي ديد خودش رو مانند پر در آسمون احساس كرد و بالاخره به آرامش رسيد.....





0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................