درباره هستی من




Friday, June 13, 2003

٭
خیلی دوسم داشت،
از چشمهاش می تونستم بفمم که متفاوت دوسم داره،
همیشه براش بودم،
هر وقت دلش می گرفت تلفن رو بر می داشت و بهم زنگ می زد،
کلی غر می زد،
می شنیدم و سعی می کردم حالش رو خوب کنم،
همیشه نگرانش بودم،
نگران درسش، جزوه های ننوشته اش، روزنامه خوندنش سر کلاسها،
همیشه اول ترم بهش می گفتم این ترم بهت جزوه نمی دم،
آخر ترم تمام جزوه ها رو براش کپی می گرفتم و بهش می دادم،
همیشه نگران بی پولی هاش بودم،
همیشه می گفتم اگه پولدار شم کلی براش لباس می خرم،
بهش می گفتم تو رو خدا کار کن،
بهش می گفتم تو رو خدا مرد شو،
می گفت مرد هستم اگه باورت نمی شه بیا ببین!
بهش می گفتم به قول اوریانا فلاچی مرد بودن فقط دمی در جلو داشتن نیست،
بهم می گفت نمی خواد بزرگ شه،
برزگ شدن یعنی مسئولیت پذیری،
نمی خواد تمام اون مسئولیتها رو بپذیره،
به حرفش که فکر می کردم می گفتم شاید راست می گه،
منم دوسش داشتم ولی نه اون طوری که اون می خواست،
من مثل یک مادر دوسش داشتم،
مثل یه خواهر،
واقعیتش این بود که می تونستم اون طوری که اون می خواد دوسش داشته باشم،
ولی تا زمانی که می خواست بچه باشه نه،
دنیا چرخید و چرخید و چرخید،
امروز فکر می کنم دیگه من رو دوست نداره،
امروز دیگری ای در زندگی اون هست که خیلی پررنگه،
امروز دیگه نمی خواد بچه باشه،
امروز کار می کنه و مرد شده،
چون دیگری براش این انگیزه ها رو ایجاد کرده،
امروز من می خوام به اون زنگ بزنم و غر بزنم،
ولی دیگه در زندگیش برای من جایی نیست،
امروز دیگری پررنگ است،
و من سرخوش از اینکه او دیگری ای دارد،
و من سرخورده از اینکه نتوانستم برایش انگیزه باشم،
عزیزم دلم برات تنگ شده ولی به سراغت نمیام،
مبادا حضورم دیگری را کم رنگ کند.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................