درباره هستی من




Wednesday, July 02, 2003

٭
یه میدونه.
میدونه خیلی خیلی کوچیکه.
صاحب میدون عرصه رو تنگ می کنه.
به آدمها می گه که یه بازی بزرگ رو تو این میدون کوچولو شروع کنن.
آدمها می ترسن!
آدمها کم می یارن!
آدمها فضا می خوان!
ولی صاحبه می گه همینه که هست.
یه دختری می یاد.
تا بهش می گه باید یه بازی بزرگ رو تو این میدون کوچولو شروع کنه.
دختره تو بازیه.
دختره بازی می کنه.
دختره جسارت می کنه.
دختره با چنگ و دندون ادامه می ده.
صاحب میدون جذب بازی دختره می شه.
میدون رو روز به روز بزرگتر می کنه.
دختر هم سرمست ادامه می ده.
صاحب میدون کم کم می فهمه که در این بازی بازیچه دختر جسور شده!!!!!!!




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................