درباره هستی من




Wednesday, July 23, 2003

٭
دارم اشتباه می کنم؟ مهم نیست!
می خوام اشتباه کنم!

چی، آخرش چی می شه؟
آخرش یه چیزی می شه دیگه، باید این ذهن بیمار رو درمان کرد، ذهنی که دائماً می خواد حدس بزنه که آینده چی می شه. وقتی یه رمانی می خونی همش نباید حدس بزنی آخرش چی می شه. باید بذاری همونی که اولش رو نوشته و روند داده به داستان، همون تمومش کنه. حالا چه خوب، چه بد! بذار خودش تمومش کنه با خلاقیت ذهن خودش. مگه وقتی وسط یه رمان هستی می ری صفحه ی آخر رو می خونی؟ اگر این کار رو می کنی یه احمقی. یه دیوونه ی تمام عیار. پس چرا دائماً می خوای آخرش رو حدس بزنی؟ بذار خودش به یه جایی ختم می شه. این پایان هم مثل پایان اون رمان هستش، یا خوبه یا بد.

چی، اخلاقیات؟
برو بابا، ببینم این همه بر پایه اخلاقیات زندگی کردی، چی شد؟ الان احساس خوبی داری؟ آره می دونم که نداری. گاهی لازمه از قالبها (یا شاید هم غالبها!) زد بیرون، گاهی لازمه که آدم چارچوب ها رو بشکنه.

چی؟ خلاف جهت آب شنا کردن؟
من نمی دونم کدوم احمقی زندگی رو به یه رودخانه تشبیه کرده که آدمها در اون دو راه بیشتر ندارن. یا باید خودشون رو بسپارن به اون امواج خروشان، یا باید خلاف جهت آب حرکت کنن! بی خیال، زندگی یه اقیانوسه، یه اقیانوسی که فقط گاهی درش امواج خروشان و طوفان هست. در بقیه ی موارد آرومه و تو می تونی روی آبه بخوابی و محو آسمون، پرنده ها و زیبایی ها بشی. اگه بخواهی می تونی شنا کنی، می تونی آزادانه شنا کنی، لازم نیست بر خلاف جهت چیزی شنا کنی! وقتی هم که خسته شدی دوباره بخوابی روی آب.

چی، بگم دلم خواسته و تا آخرش بر پایه ی دل خواستن برم جلو؟
باز که قراره آخر داستان رو حدس بزنی، نه عزیزم من نمی دونم در آینده چی می شه! من هیچ تضمینی ندارم ولی این رو می دونم که هر چی بشه من تا آخر توانم وامیستم.
یادت باشه که تجربه کردن یه لحظه آرامش، به تمام اونها می ارزه. اگه در کنار دیگری فقط برای یه لحظه احساس امنیت و آرامش بکنی تمام این مشکلات رو با جون و دل می خری!





0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................