درباره هستی من




Wednesday, August 06, 2003

٭
قدمت تو زندگيم خيلي خوب بوده، از روزي كه اومدي تو زندگيم من شدم پر از نشاط، پر از هيجان. همون رهايي رو كه مي خواستم با تو تجربه كردم! اون سيم مزخرف مغزم با حضور تو قطع مي شد و من مي شدم يه ديوونه تمام عيار و مي تونستم ساعتها خودم باشم و لذت ببرم، در حقيقت حضور تو باعث شد كه من ياد بگيرم كه بي پروا لذت خود بودن رو بچشم. قرار بود فقط لحظه ها رو با هم پر كنيم، رابطه هيچ اسمي نداشت. يادته من رفتم بالاي منبر و به تو گفتم اگه مي خواهي همين الان برو، اگه مي خواهي فردا برو، اگه مي خواهي شش ماه يا يك سال ديگه برو ولي يادم رفت بگم كه من بايد بدونم كه تو كي مي خواهي بري، يادم رفت بهت بگم كه انتظار خيلي وحشتناكه، رو هوا بودن خيلي سخته!!
قدمت خيلي خوب بوده، اينقدر خوب كه از روزي كه تو اومدي همين طور آدمها وارد زندگي من مي شن، پيشنهاد مي دن، و مي رينن به خوشي من، مي دوني چرا؟ آخه تا وقتي كه كسي نبود و تو بودي هيچ مشكلي نبود ولي دقيقاً زماني كه تو هستي و ديگري أي هست هر چند كمرنگ يا حتي بي رنگ، من يادم مي افته كه يه چيزي هست به نام تعهد. مي دوني تمام مدت ياد روزي هستم كه مهربون شده بودي و نگران من بودي و من مست و سرخوش مي گفتم به خودم مربوطه به تو مربوط نيست. ولي الان مي دونم كه به من و تو مربوطه، من و تو! چون ما دو نفريم كه اين رابطه را شكل مي ديم. مي دوني چيه؟ اين انتظار، اين ندونم به كاري و اين رابطه ي رو هوا داره روز به روز منو بيشتر اذيت مي كنه. اگه لازم مي دوني بهم بگو خداحافظ، هر چي مي خواهي بگي بگو ولي منو تو هوا نگه ندار.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................