درباره هستی من




Thursday, August 21, 2003

٭
قرار بود توپ تو زمین تو باشه. قرار بود من بخوابم روی آب و تو هدایت کنی. قرار بود با هم یه آرامشی رو تجربه کنیم. قرار نبود من عشق تو رو ببینم. قرار نبود تو عشق منو ببینی، فقط و فقط قرار بود منو تو با هم آرامش داشته باشیم چیزی که هم تو و هم من له له شو می زدیم. عزیزم این تصادفی نیست که روزی که منو تو قراره بزنیم زیر قولمون من باید زن زندگی تو رو برای اولین بار ببینم. من اومدم اونجا، که اگه تو رو دیدم بهت بگم:« امروز نمی شه!» ازت معذرت خواهی کنم و بگم که فردا بیا. ولی تو با زن زندگیت بودی و من می دونستم که باید فقط و فقط سرم رو بندازم زیر. ولی می دونی من دلم چی می خواست؟ من دلم می خواست تو به من می گفتی که نمی تونی بیای، من دلم می خواست تو به من زنگ بزنی و بگی که نمیای. همون چیز ساده ای که الفبای یه رابطه و یا یه دوستیه. ولی خوب همیشه اون چیزی که آدم دلش می خواد نمی شه. من می خوام توضیحاتت رو بشنوم، من می خوام این بازی نزنه خوارم رو بگاد. چون من خودم رو دوست دارم. تو که نمی تونی چرا می زنی زیر تعهدت؟ چرا من رو هم می بری به سمتی که بزنم زیر تعهدم، تعهدی که برای ارزش دادن به خودم ایجاد شده؟ هان؟ من الان دیگه عصبی نیستم، من الان برای خودم متاسفم، متاسفم که آماده بودم که تعهد رو بشکونم و حالا در ذهنم یه تعهد شکسته دارم و یه تویی که به من می گی اون روز فکر کردی من برنامه دارم. من الان متاسفم که چرا تعهدم رو برای آدمی شکوندم که حتی از من توضیح نمی خواد که برنامه دارم یا نه! آدمی که خودش به جای من فکر می کنه و تصمیم می گیره و بابت چند ساعت وحشتناکی که به من چشونده فقط و فقط توپ رو پرت می کنه تو زمین من! و حتی این کار رو با کلام انجام نمی ده. من متاسفم که چرا از اول قبول کردم که نباید به تو زنگ بزنم. می دونی شاید چند شب هم باشه که من مست باشم و دلم بخواد داد بزنم و به تو بگم خوارکسه ولی من نمی تونم و تو می تونی.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................