درباره هستی من




Monday, September 08, 2003

٭
بلند می شه راه میوفته تو خرابه ها، به یاد روزهایی که همشون آباد بودن.
می شینه خاک رو لمس می کنه و حسرت تمام روزهای آباد بودن رو می خوره.
فقط لحظه های خوش رو بازسازی می کنه و برای تک تکشون حسرت می خوره.
دوباره بر می گرده تو همین جا، میاد می شینه تو همین اتاق، بهم می گه نذار برم تو گذشته ها، نذار برم تو خرابه ها، تا میام ببرمش یه جای خوب دوباره خر می شه دلش هوای همون خرابه ها رو می کنه، هر چی بهش می گم وایسا خوارکسه، گوش نمی ده و دوباره میره اونجا. تک تک آدمها رو بر می داره میاره اینجا و لحظه ها رو بازسازی می کنه. یه جوری این کار رو می کنه که منم محو بازیش می شم، تا میام باهاش دست به یکی کنم، شروع می کنه حسرت خوردن، شروع می کنه غصه خوردن، شروع می کنه منو مقصر کردن.
بعد از تمام این کارها تازه یادش میوفته که ببخشه. انقدر خره که منو نمی بخشه، گذشته ها رو نمی بخشه، آدمها رو می بخشه و هی لحظه های خوب رو بازگو می کنه. خیلی نامرده!
بعدش که همه رو بخشید تازه می شه اول بدبختی من چون شروع می کنه پیشنهاد های احمقانه دادن. می گه بیا بیاریمشون تو این خونه، شاید آباد بشه این بار. هی می گم نه! هی اصرار می کنه. کلی هم زبون نفهمه. بعد دیگه جنگ می شه اون از لحظه های خوب می گه من از لحظه های بد. کم کم دست به یقه می شیم. تا من میام داد و بیداد راه بندازم می زنه زیر گریه. کس کش می دونه منو باید چه طوری خر کنه. مظلوم نمایی می کنه. تا صداش شروع می کنه لرزیدن، می گم گه خوردم و خودم رو می سپارم دستش، می بینم داره گند بالا میاره ولی تحمل اشکش رو ندارم. بهش می گم عیبی نداره و می ذارم تا جایی که نفس دارم تو گه فرو ببرتم. همین که تا خرخره فرو رفتم تازه یادش میوفته که یه خرابه دیگه ساخته و سوگواری جدید شروع می شه............




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................