درباره هستی من




Monday, September 08, 2003

٭
پاشو، پاشو، پاشو برگرد به عقب....
برو، برو، برو به اون روزایی که می خواستی بمیری. اون روزایی که فکر می کردی چرخ زندگی متوقف شده.
- توی بقالی سر کوچه، رفته بودی فانی فیس بخری، اون مرد عمله دستش رو با ولع آورد گذاشت روی رونات و برد به سمت بالا. یادته؟ نفست تنگ شد، فکر کردی که بدبخت ترینی. به هیچ کس نگفتی، فقط در خلوت بچگی گریه کردی.....
- اون روزی که کارخانه ثلث سوم رو گرفته بودی و اون معلمی که باهات لج بود نمره ریاضیت رو 18 داده بود، گریه می کردی و می گفتی حقت رو خوردن.....
- روزهایی که برای عشق یک طرفه ات گریه می کردی، عاشق بودی و فکر می کردی اگر به وصال اون بچه خوش تیپ نرسی، اکسیژن بهت نرسیده، سه سال گریه کردی....
- اون روزهایی که در در یک مهمونی گرفتنت و بردنت پزشک قانونی، هر روز بازداشتت می کردن و ترس از شلاق خوردن تمام وجودت رو می لرزاند. تحقیر، تحقیر، تحقیر.....
- روزایی که غمت این بود که چه طوری طلاقت رو بگیری.....
تمام اون روزا با تمام اون مشکلات به ظاهر لاینحل گذشت. در هر کدوم از اون روزها فکر می کردی بدبخت ترینی، زندگی متوقف شده و تنها راه نجات مرگه....
ولی تمام اون روزها گذشت، اون لحظات تمام شده و چرخ زندگی چرخید ولی هر روز یه مشکل جدید جایگزین قبلیه شد. تا اینکه امروز صحبت از یه درد جدیده، اشکهات برای یه چیز متفاوت با تمام اونها سرازیر می شن.
چه بسا چند وقت دیگه به گریه های امروزت لبخند بزنی. پس از الان لبخند بزن، بدون اگه قرار باشه چرخ زندگی بچرخه با تمام این مشکلات، بدبختی ها و غم ها می چرخه.
پس لبخند بزن و با انرژی برو به جنگ همه چی.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................