درباره هستی من




Thursday, October 02, 2003

٭
پنجشنبه عصره، هوا ابره، گرفته. نه بهتر بگم غروب پنجشنبه س.
دلش برای اینکه آسمون رو همراهی کنه بدجوری گرفته.
وسط اتاق نشسته پشت میز و صد تا کتاب دفتر جلوش بازه.
باد پاییزی هجوم میاره تو اتاق، ناجوانمردانه پرده اتاق رو هل می ده که خودش رو به دختر برسونه.
به دختر می رسه و پوست صورتش رو لمس می کنه. دختر بازم گول می خوره و می خواد دستش رو بذاره روی اون لمس مهربون. وقتی دستش به پوست خودش می خوره ذهنش دوباره راه میوفته و می ره تو همون جاهایی که نباید بره.
خودش می دونه اونجاها مناطق ممنوعه هستن ولی بازم می ره اونجا. عین یه بچه تقس که می دونه نباید با آتیش بازی کنه ولی می ره تو دستشویی و با کبریت ها بازی می کنه.
اون خواننده زن هم داره می خونه و انگار می خواد خیلی چیزها رو یاد دختر بندازه هی صداش رو بلند و بلند تر می کنه .انگار می خواد هی بیشتر و بیشتر توجه این بیچاره رو جلب کنه.
خوب دیگه همه عوامل دست به دست هم دادن که دختر ذهنش رو همراهی کنه و بره تو اون فضای ممنوعه.
حالا که رفته اون تو دیگه دلش می خواد بیاد بیرون. هیچ کس نباید بدونه که رفته اونجا!
یادش میوفته که برای ورود به اون جا دری رو باز کرده بود. دری که روش نوشته شده بود :
" خطر "
یادش میوفته که دیده بود اون نوشته رو ولی در رو باز کرده بود.
حالا دیگه می دونه خطر، منطقه ممنوعه و ... یعنی چی.
باد پاییزی دوباره صورتش رو لمس می کنه و میارتش تو زندگی واقعی.
انگار داره می گه: " اینه! زندگی واقعیت اینه."
خانومه هم هی داد می زنه.
انگار می خواد بگه:" اون لحظات تمام شده."
خودش می دونه که همه کائنات می خوان بهش بگن" فرار نکن. وایسا. نگاهش کن و بپذیرش."
ولی دوست داره خطر کنه. دوست داره فرار کنه.
و می دونه که بازم دری که روش نوشته شده " خطر " رو باز می کنه و با لبخندش باد پاییزی و اون خانوم خواننده رو مغلوب می کنه.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................