درباره هستی من




Tuesday, October 07, 2003

٭
یه جوریه، شبیه موج ه، میاد و روحم رو تسخیر می کنه، می خواد غرقش بشم.
مقابله؟
اصلا راه نداره. خیلی قویه. وقتی میاد تنها راه تن دادنه. باید بذارم بیاد و بره بشینه همون جایی که می خواد.
گاهی من سوار اون می شم و می برتم به همون جایی که خودش می خواد بره. با هم می ریم تا اون ته ته.
این روزا داریم با هم راه می ریم.
این روزا داریم می ریم و می ریم و می ریم.
تو اون راه، همون راهی که توش پر از برگه. برگهایی که تنها رو زمین افتادن و تنها دلخوشیشون پای عابری هستش که به تنهایشون پایان بده .
این روزا دیگه من و اون داریم یاد می گیریم چه طور با رضایت، همزیستی کنیم.
این روزا دیگه وقتی میاد بهش خوش آمد می گم و تو گوشش از همه چی زمزمه می کنم، اون میره می شینه همون جایی که باید بشینه و سراپا گوش می شه.
امروز دیگه این غم داره می شه جزئی از وجود من.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................