درباره هستی من




Friday, October 10, 2003

٭
جهنم
وقتی می ری تو فضای بررسی گذشته های دور، وقتی همه ی اون نشونه هایی که جلوی چشمت بودن و ندیدشون رو می بینی، اول می ری تو جهنم، از جهل خودت رنج می بری و کم کم رنج هایی رو که تحمل کردی رو به عنوان تاوان اشتباه خودت می پذیری، باهاشون کنار می یای، باهاشون مأنوس می شی.
میای نزدیک تر میای به گذشته های نزدیک و می بینی که باز هم نشونه ها بوده اند و تو ندیدیشون.
بازم یادت میاد که گاهی نشانه ها رو دیدی ولی چشمت رو روشون بستی، گفته این که نشونه نیست، خودت رو زدی به خریت، از خودت یه احمق ساختی برای جلو رفتن و کوبیده شدن سرت به دیوار.
وقتی نشونه ها رو نادیده می گیری، شعورت بهت می گه: " نه!" ولی تو می گی: " می خوام، می خوام تجربه کنم." گاهی اینقدر جسور می شی که می گی: " می دونم اشتباهه، ولی می خوام سرم بخوره به سنگ، می خوام تجربه اش کنم." بسش نیست؟ دیگه سری نمونده، حداقل بهش امون بده تا زخماش خوب شن بعد دوباره بکوبونش اینور اونور.
زندگی همه آدمها پر از اشتباهه ولی تا نفهمی که چرا داری می خوری از زندگی، همینطور بازم می خوری و بدترین و وحشتناکترین قسمتش اینه که از همون جایی می خوری که همیشه خوردی.
دیگه تجربه ها همه تکراری می شن. می یوفتی تو یه لوپ که هر روز خودت تکرارش می کنی.
باید چشمهات رو باز کنی و نشونه ها رو ببینی، باید اگه سرت خورد به سنگ بفهمی که چرا خورد، باید دفعه بعد یادت باشه که دوباره همون بازی قبلی رو که جواب نداده رو تکرار نکنی.




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................