درباره هستی من




Tuesday, November 04, 2003

٭
کافی یه دقیقه تنها باشم، تا همشون بریزن بیرون، همه اون کثافت هایی که اون ته مه ها قایمشون کردم، وقتی میان بیرون اول نگاهشون می کنم بعد خیلی منطقی میرم سراغ حل کردنشون، ولی خوب حل نمی شن دیگه، خیلی خودمو بکشم می تونم لایه لجن رویی یکی دوتاشون رو بردارم و تا حدودی حلشون کنم. ولی همیشه اونهایی که بو گندشون داره اذیتم می کنه غیر قابل حل ها هستن.
بعد کم کم رژه شروع می شه. یه سری حروف وحشتناک هی می یان تو مغزم.
"ک ه چ ی ؟ ا ی ن م ش د ز ن د گ ی ؟ ا ص ل ا م ی خ و ا ی چ ه گ ه ی ب خ و ر ی ؟ چ ه ط و ر ی م ی خ و ا ی ش ا د ب ا ش ی ؟"
حالا هی انها رو بچسبون بهم تا بفهمی جریان از چه قراره. از فولاد که نیستم کم کم اعصابم خورد می شه. می رم تو خودم، می رم اون تو و دوباره بو گند می زنه بالا!
بعد شو شروع می شه، چهره ها و خاطراتشون می یان، همیشه اولی همونی هستش که می گفت خیلی عاشقه و برام می مرد ولی الان دیگه به نظر می رسه فارغ شده! دومی همونیه که قدرشو ندونستم و با یه تیپا پرتش کردم از زندگیم بیرون و حالا به نظر می رسه بهتر بود پام می شکست ولی پرتش نمی کردم، سومی همونیه که رابطه باهاش لذت داره، همونی که باید همه جوره خفه خون بگیری، همه چیز قراره یواشکی باشه حتی بین خودتون، هیچ چیز ازش نمی فهمی و یه دقیقه بعدش رو نمی تونی حدس بزنی ولی با این اوصاف به نظر می رسه جالبه، چهارمی اونیه که فکر می کنه معلوم نیست برای چی داره هی الکی محبت می کنه، خوب فکر می کنه خرم و منم دوست دارم این طوری فکر کنه چون لازم دارمش، باید باشه و محبت کنه به نظر می رسه که خر اونه! پنجمی اونیه که مهربونه ولی خیلی دوره، به نظر می رسه اگه نزدیک بود یه جورایی خودش بود، ششمی، هفتمی و ...................
دیگه سیمهای مغزم به هم گره خوردن، جرقه می زنن، کافیه همونی که ده دقیقه پیش کنارم بوده و لبخند رو لبم دیده بوده از در بیاد تو و اون ابروها رو ببینه تا با خودش فکر کنه که :
" این بیچاره هم خوب دیوونه هستش ها! مگه می شه آدم همین طوری الکی بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه این ریختی شه؟!!!!"




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................