درباره هستی من




Wednesday, January 28, 2004

٭
کافی بود سرت رو بر می گردوندی و به شیشه نگاه می کردی.... به شیشه ای که نگاه من توش حرکاتت رو دنبال می کرد.... یا نه! اگه سرت رو می چرخوندی چیزی نمی دیدی... فقط اون طرف شیشه رو می دیدی... خوبی شیشه هم همینه.... ولی می دونم که می دونستی.... می دونم که می دونستی که نگاه من از شیشه نمی گذره... می دونستی که نگام رو شیشه می ماس ِ... تازه داشتم لبم رو روی لبت تنظیم می کردم... می خواستم ببینم تصویرت بهتر می بوسه یا خودت که لبهام هم ماسید...........
----------------------------------------
وقتی می خوای قدت رو با شرایط تنظیم کنی....
گاهی باید قدت رو کوتاه کنی....
باید خم شی.....
باید قوز کنی....
گردنت رو هم باید خم کنی....
کم کم فرو می ری تو خودت....
پات شروع می کنه به نوسان کردن... نوسانی هیستریک...
قلبت هم تند تر از معمول می زنه....

وقتی که می خوای قدت رو با شرایط تنظیم کنی....
گاهی باید قدت بلند شه....
باید قوزت رو باز کنی...
گردنت رو صاف کنی....
کم کم سرت رو هم بالا می گیری....
مغزت شروع می کنه به کار کردن...
و می تونی بفهمی تکامل یعنی چی...
---------------------------------
ساعت دوازده شب شد، نمی خوای چراغت رو روشن کنی؟ مثل اینکه تاریکی رو دوست داری ها!
-------------------------------
روزی یه پاکت سیگار یه کم زیاده ها! نه؟ یکی گفت کمتر بکش صدات نسبت به چند ماه پیش خشدار تر شده ولی آخرش گفت البته خوبه!!!! یکی دیگه هم گفت دلم برای صدای دورگه ی مهربونت تنگ شده بود.......پس می کشم....
-------------------------------
چرا همش می خوام در مورد تو بنویسم؟ الکی به خودت نگیر!!! تو رو نمی گم که خوارکسه......
-----------------------------
صلح هم مثل همه چیزهای دیگه در دنیا عواقب داره.................
----------------------------
گویا کار ِ والتر بنیامین خیلی درسته.....

مردانه
قانع کردن، تصاحب کردن (یک نفر) است، بدون آن که لقاحی صورت پذیرد.

خوب جمله ای هستش ولی تیترش از اونم قشنگ تر ِ، نه؟
---------------------------





0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................