درباره هستی من




Saturday, January 10, 2004

٭
هیچ وقت نمی فهمیدم وقتی مامانم بهم می گفت:
" فلان کار رو نکن، بده! سرت می خوره به سنگ و ....."
من بر و برنگاهش می کردم و می گفتم:
" مهم نیست، دلم میخواد سرم بخوره به سنگ "
چه حالی می شده! تاامروز که به یونی گفتم:
" نکن! این کارها رو نکن! بعداً دهنت صاف می شه ها! "
بر و بر تو چشمام نگاه کرد و گفت:
" مهم نیست، خودم دهنم صاف می شه، خودم هم پاش وامیستم!"
فقط دلم می خواست یکی بخوابونم تو گوشش، بازم دم مامانم گرم که همیشه این حسش رو کنترل کرد!




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................