درباره هستی من




Tuesday, February 24, 2004

٭


وقتی پشت این کامپوتر نشستم اصلاً خوشم نمیاد یکی بالا سرم وایسه... اصولاً خوشم نمیاد یکی از بالا نگاهم کنه.... ترجیح می دم خودم هم از بالا کسی رو نگاه نکنم.
------
یه روزی آدم متوقعی بودم... تمرین کردم. دهن ِ خودمو صاف کردم... خودم رو به حداقل ها عادت دادم... حالا که حداقل ها هم رعایت نمی شه دیگه خیلی زور داره.
-----
صدام رو کلفت می کردم و بلند بلند داد می زدم: " دل ِ من هنوز جوون ِ نکنه تنها بمونه "
-----
آخرین کلمه ای هست که دارم سعی می کنم معنیش رو عوض کنم ... شاید اصلاً از تمام فرهنگ های لغت و دایرة المعارف ها حذفش کنم.
-----
یادت باشه که همیشه آشنا ها بیشتر از همه تو پاچه ات می کنن... پاچه ما هم که حسابی گشاد ِ!
-----
ببین تو که می خوای ببینی من بالاخره کی اون چیزی رو که باید بگم رو می گم... بدون که حتماً یه روزی می شنویش! ولی کی؟ خودم هم نمی دونم.
-----
دلم می خواد سرم رو بذارم رو سینه ات ، یه کم متمایل به سمت چپ... درست توی همون جایی که می شه زیر شونه ات و اونوقت بخوام و خواب ببینم که دارم ازت خداحافظی می کنم.........
-----
یکی از عجیب ترین مخلوقات خداوند مرد است... مرد




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................