درباره هستی من




Wednesday, March 10, 2004

٭




می گن بچه که بودم دستم رو می ذاشتم روی گوشم و جیغ می زدم...مدتی ِ که می خوام دستم رو بذارم رو گوشم و دوباره جیغ بزنم... من احمقی هستم که خودم هم نمی دونم چی می خوام... خودم هم نمی دونم باید چه گهی بخورم... وقتی باید بخندم، گریه می کنم. وقتی باید گریه کنم، می خندم... وقتی باید جیغ بزنم، ساکت می شینم یه گوشه... حماقتم داره روز به روز بیشتر می شه و بدم نمیاد که دیگه این تو ننویسم و برای همیشه درش رو تخته کنم.... ای بابا خوب وقتی نمی تونم بنویسم مگه مرضم هی یه چیزهایی بنویسم که وقتی خودم می خونم به خودم فحش بدم! اینجا دیگه به شدت لوس شده.... اینجا دیگه به شدت اعصاب می زنه... اینجا دیگه نمی تونم بنویسم! شاید یه روزی دوباره راهش بندازم ولی فعلاً نه! تازه حالم داره از خودم بهم می خوره که به این وبلاگ ِ معتاد شدم... این سومین بار ِ که دارم درش رو تخته می کنم... ولی این بار دیگه امیدوارم جدی جدی درش تخته بشه!




1 Comments:

Blogger مونا said...

بر مي گردي

10:13 PM  

Post a Comment

<< Home

........................................................................................