درباره هستی من




Monday, March 08, 2004

٭



خوب وقتی همه چیز به هم گره می خوره یونی چی کار می کنه؟ دست به دامن خدا می شه! و می گه تا خدا چی بخواد... خدا جان من نوکرتم اگه می شه همونی رو که من می خوام تو هم بخواه!
------
روایت های مختلفی در اون باب وجود داره که الان به نگفتنشون اکتفا می کنم.
------
امروز معلوم نیست چی شده... من زیادی انرژی ام زده بالا... معمولاً وقتی می زنه بالا (انرژی رو می گم!!!!!) یه افت بد فرم بعدش دارم! خوب منتظرم این افت ِ از راه برسه.
-----
دیدین یه وقتایی چون هیچ کس نیست به یکی که اصلاً مهم نیست زنگ می زنین.. بعدش دیدن وقتی قطع می کنین چقدر از دست خودتون عصبانی می شین... احساس می کنم یکی داره با این حس دست و پنجه نرم می کنه!
----
من نمی خوام عید شه!!!!!!!!!!!!!!
----
من و این مامانم همین روزا یه قاطی بد فرم می کنیم! اونوقت من با چمدانم تو خیابون های تهران پرسه می زنم! بدجوری رو اعصاب هم می ریم...شبا هی میاد در اتاق رو باز می کنه و می گه نمی خوابی!!!! تا اینکه دیشب بهش گفتم: « تو این سن و سال من اختیار ساعت خوابیدنم رو هم ندارم؟ ای بابا فردا نه مدرسه دارم نه دانشگاه نه باید برم سر کار!!!! ولم کن دیگه!» فرمودن :« دقیقاً چون زندگیت به یه جور الافی داره تبدیل می شه، می گم بگیر بخواب» خلاصه اینکه دارم دیگه قاطی می کنم... یکی بهش بگه اینقدر گیر نده!
----
به لطف مامان عزیزم افت ِ راه افتاده و بزودی می رسه اینجا!




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................