درباره هستی من




Thursday, December 02, 2004

٭
یه چیزی تو گلوم مونده که می خوام اعترافش کنم.... وقتی که دوباره اینجا نوشتم... یه جورایی توقع داشتم (البته گه می خوردم) که یکی(حالا این یکی می تونه هر کی باشه) بهم لینک بده و بگه یونی داره دوباره می نویسه! ، هی هر روز کانتر چک کردم دیدم خبری نیست! بعدش با خودم گفتم یعنی اون روزی 120 تا ویزیتور هیچ کدوم خوشحال نشدن از اینکه من می نویسم!!!! ولی خوب بعدش با خودم که فکر کردم دیدم... زیادی خودم رو مهم فرض کردم!....
----------------------------
این درست عین زندگی ِ ، خودت یه کاری می کنی که یه سری از آدم ها از زندگیت حذف شن.... و فراموششان کنی و فراموشت کنن و بعدش که می بینی به سادگی فراموش شدی در صورتی که هنوز فراموش نکردی.... وحشت زده می شی، یعنی من این طوری هستم...اون لحظه نباید خطا کنی... اگر یادت بره قانون بازی چی بوده.. شاید بتونی دووم بیاری...ولی خوب راستش سخت ِ... فراموش شدن خیلی وحشتناک... وحشتناک تر از اون این ِ که فراموش نکنی و لی فراموش بشی.... قبلاً ها از توقع خیلی گفته بودم... هر چی می کشیم از همین توقعات هستش... ترس از فراموش شدن می تونه آدم ها را وادار به انجام هر حرکت احمقانه یا جلفی بکن ِ... و عطش جاودانه شدن هم همین طور!




0 Comments:

Post a Comment

<< Home

........................................................................................